الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

100

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

بنام نرجس برادرزاده‌ام بديدن من آمد و تيز به او نگريست ، گفتم اى آقاى من شايد او را دوست دارى ؟ گفت نه عمه جان ولى از او خوشم آمد گفتم از براى چه از او خوشت آمد ؟ فرمود به زودى پسرى از او پديد آيد كه نزد خدا گرامى است و خدا به دو زمين را پر از عدل و داد كند چنانچه پر از جور و ظلم شده ، گفتم او را خدمت شما بفرستم ؟ فرمود از پدرم در اين باره كسب اجازه كن گفت جامه پوشيدم و خدمت امام على النقى رسيدم و سلام كردم و نشستم و او آغاز سخن كرد و فرمود اى حكيمه نرجس را نزد پسرم ابى محمد بفرست عرضكردم اى سيد من براى همين خدمت شما رسيدم كه در اين موضوع اذن بگيرم ، فرمود اى مباركه خداى تبارك و تعالى دوست داشته است كه تو را در اجر اين كار شريك كند و بهره از نيكى به تو دهد ، حكيمه گفت بيدرنك به منزل برگشتم و او را آرايش كردم به ابو محمد بخشيدم و در منزل خودم حجله آنها را فراهم كردم و چند روزى در منزل من بود و سپس نزد پدر رفت او را با وى فرستادم حكيمه گفت ابو الحسن درگذشت و ابو محمد بجاى پدرش نشست و من چنانچه بديدن پدرش ميرفتم بديدن او ميرفتم يك روز نرجس آمد كفش مرا بيرون آورد ، گفت اى خانم من كفش خود را به من بده گفتم تو سيده و خانم منى به خدا من كفش خود را به تو نميدهم كه بكنى و خدمت مرا نبايد بكنى بلكه من روى چشمم خادمه تو هستم ابو محمد اين سخن مرا شنيد و فرمود عمه جان خدا جزاى خيرت دهد تا هنگام غروب آفتاب نزد او نشستم و بكنيزكى فرياد كردم جامه مرا بياور تا بروم آن حضرت فرمودند امشب را نزد ما باش زيرا محققا امشب متولد مىشود آن مولودى كه نزد خداى عز و جل كريم است و خدا به او زمين را پس از مردنش زنده كند عرضكردم از كه اى آقايم و من در نرجس اثر آبستنى